تبليغاتX
خار و دل وبلاگ شخصی سید خلف حوتی نژاد

زمین می سوخت در حسادت آسمان . دشمنان فضایی با منجیق هایشان زمین را گلوله باران می کنند.  جنگ ستارگان در هزاره سوم.  

تیرها ی آتشین ،  آسمان  را می درند و در خواب موجودی فرود می آیند و پروین هم مثل همیشه خوشه چین این آشفته بازار است.

 چراغانی شبانه ی آسمان کویر مرا به یاد معبد های می اندازد در هند . این رازیست که سالها در کشفش مانده ام . بچه که بودم با تیرکمانم ستاره ها را هدف میگرفتم . هیچکدام از چراغ تیرهای برق محله یمان از سرعت عمل و دقت نظرم بی نصیب نبودند . هر چراغی به ازای یک ستاره . تا اینکه یک شب  ستاره را نشانه رفتم . و او را زدم .جلوی چشم پروین  . فردای آن روزستاره  ، با اشتیاق قصه ی شکستن شبانه ی شیشه شان برای مادر تعریف کرد  و پروین هیچ از شکار نصف شبهای من نگفت به مادر.

چه بی انصاف شبی است امشب. پشه ها هم دل گرمی دارند  این آشنایان همیشه همراه شبانه ما .  چه سخت است خوابیدن با خاطرات کودکی آنهم در شبی که انتظار صبح را با خود یدک میکشی . انگار باید بیدار بود تا از قافله سحر عقب نماند . روزها برای شب تمام میشود و شبها درسماجت طلوع خورشید می سوزند. این چه فلسفه ایست در توالی لجوج ایام . خیلی ممنون چشمهایم هستم این تنها اعضای که از خستگی ، شبها می خوابند

+ نوشته شده توسط سید خلف حوتی نژاد در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت 10:14 |

افسانه ی با دهای شمالی

 

سرما ، استخوانهایم را می جود و شهردار جاده ی یخی صبحگاهیش را در حالی پهن کره که نمی داند چرا مردم می گویند آب کم است . در هر پیچش نود درجه ی پیچ این جاده، چرخش صد و هشتاد درجه ی چشم لازم است آنهم زیر کلاهخود پشمیم و فرمانبرداری از پیچشش هالازم . رشته های سرما زالووار خون گرمم را از منفذهای ذره ام می مکند و مرکبم غرش کنان یخ های جاده را می شکند و به جلو می رود.

رسیدن ، سر وقت مسئله این است و دیگر هیچ.

عیب کار این است که چرخ موتور سیکلتم موافق عقربه های دستگاه ساعت زنی می چرخد.

ً هیچ گاه زمان نایستاد و به من نگاه نکرد ً

این سفر هر روزه با درخت توت کهنسال جلوی خانه یمان آغاز می شود و با پیمودن امواج جاده های خاکی و آسفالت های جویده شده و کوچه باغ های لخت و عریان که سوختگی بر دیوارشان خبر از تاراج طبیعت می دهد خود را مقابل بادگیر اداره می بینم آن ً نماد انفجار تمدن درمیان گنجه ی سنت ً که با گرفتن باد های شمالی نواها و نجواهای این مردم را ترجمه میکند و شاید باد انباریست برای تابستانهای که بی بادی بیداد می کند.

و آن وقت نگهبان این کهن دژ به تو اشاره میکند که برو یعنی امروز هم چرخ قرار ساعت زنی بر مدار چرخیدنش نیست.

و تو می روی و روزی دیگر آغاز می شود رایت شده از روزهای دیگرت و به رازی که بادگیر اداره با خود دارد می اندیشی . اندیشه ایی که از خنکای تابستانی دیگر مژده خواهد داد.

+ نوشته شده توسط سید خلف حوتی نژاد در سه شنبه هفتم دی 1389 و ساعت 12:42 |
در انتظار سبز شدن ایستاده ام

جیغی از کنارم می گذارد

و با بوغی ممتد بر زمین له می شود

نگاهی سراسیمه از میان همهمه

و فریادی که بر سر می کوبد

همه را می طلبد

شمارش معکوس برای رفتن

سه

دو

یک

تمام

سبز می شود

ولی رفتن در قرمزی جاده مردد است

و زندگی که در میان این تردد جان می دهد

من هنوز ایستاده ام

که دوباره جیغ

بوغی ممتد

و همهمه ایی.

چراغ قرمز است

به رنگ جاده

+ نوشته شده توسط سید خلف حوتی نژاد در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 8:34 |
مسیحای مصلوب بی صلیب

ای طور سینای خاموش

ابراهیم خسته از تبر در شکست بت خویش

نوح بی کشتی در این طوفان شک

هابیل ذبیح در قربانگاه هبوط

یوسف بی پیراهن

نگاهت به کجاست؟

نه صلیبی مانده برای عروج

نه نوری برای سیراب شدن

حتی یک بت که ادعای خدایی کند.

به چه امیدی؟ به کشتی نوح

که در ساحل تردیدهایش به گل نشسته است؟

به خون هابیل که هیچ خدایی به خون خواهیش برنخواست؟

یا به یوسف

که هنوز در تعبیر خواب بی پیراهنیش مانده است ؟

 

نشانی خدا را از من بپرس

در میان انگشتان کودک رفته به خواب

بین افتادن دانه ی تسبیح عمو رحمان ما

یا در آن خنکای کوزه ی پیرزنی که از سرچشمه توکل سیراب می شد

 

دراضطراب چشمان معشوقی

که آخرین دیدار را

سیل می بارید خدا را باید جست

در همین نزدیکی

خدا را باید دید

+ نوشته شده توسط سید خلف حوتی نژاد در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 9:6 |
خورشید گویا

زیر این پلاس خاکستری آسمان

پنهان است

و زمین سرمست

از این چرخش دوران

نیش شعاع آفتاب را

می طلبد.

+ نوشته شده توسط سید خلف حوتی نژاد در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:53 |
همه می دانند که تا طلوع صبح

دو قدم بیشتر نمانده است.

همه میدانند شب به کوتاهی

افتادن برگیست از درخت.

همه می دانند

خورشید آبستن زایشیست

روزی دیگر را

که بپروراند در دامن.

همه می دانند صلاه ظهر

حکومت آفتاب است بر آسمان.

ولی هیچکس نفهمید

که چرا خورشید در محراب آتشین غروب

سز به سجده می گذارد.

+ نوشته شده توسط سید خلف حوتی نژاد در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:10 |
مگر چند می ارزی؟

که باید اسماعیلم راقربانیت کنم

و یا تاج خلیفه اللهی را به حراج گذارم.

به چه غره ایی؟

به رنگ و لعابت

که هر روز به دیگری می بازد؟

و یا ...

چقدر حقیری

یک میز و  یک صندلی

و دو چشمی که حتی نور را به خود راه نمی دهد.

تو همینی

یک سراب ازبهشت که بر جهنم حقارت بنا شده است .

یک قطره آب بینی بز

همین

نه

هیچ گاه حقیقت وجود خود را

در مسلخ جهالتت قربانی نخواهم کرد

 

+ نوشته شده توسط سید خلف حوتی نژاد در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 10:37 |
بعضی از دوستان محبت نمودن و تذکری مبنی بر به روز نکردن مطالب رو دادن که البته حق با دوستانست و هر دفاعی از طرف این حقیر ارائه شود پذیرفتنی نیست ولی هیهات از این دنیا که مانند عروس هزار چهره خود نمایی میکند البته سستی مزید علت است .

سال ۸۸ سال متفاوتی  خواهد بود که با  آمدن بهار اندیشه های نو  جوانه خواهد زد البته امیدوارم  باید برای دانستن و فهم و درک درست از جهان پیرامونمان به ابزار علم مجهز شد  در مسیر شدن انسانی شویم از جنس زمانمان. سال ۸۸ ادمهای مدل ۸۸ میخواهد با اندیشه های هشتادو هشتی.درسال ۸۸ از امور اجرایی فاصله خواهم گرفت و مطالعات عقب افتاده درحوزه جامعه شناسی و فرهنگ را از سر میگیرم چرا که برای ادامه مسیر با توان علمی بیشتری باید برنامه ریزی کرد که  چکیده مطالب را در این دنیای مجازی به مجازی زیستان ارائه خواهم نمود البته با توکل به خدا و همت خود و دعای خیر دوستان همیشه نگرانم

+ نوشته شده توسط سید خلف حوتی نژاد در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 11:31 |
درختی بی سایه

یک خانه ی بی پنجره

و کودکی که درحوض بی آب

                                 ماهی میگیرد

آنطرف جاده ایی مار پیچ و بی انتها

 وخورشیدی بی رنگ فرو رفته در کوه سیاه

و کلاغی تنها

که بی خبری از پر و بالش

                                         می ریزد

                                   " بچه ها این نقاشی رو کی کشیده "

+ نوشته شده توسط سید خلف حوتی نژاد در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 14:16 |
صدای اذانت در سحر

مرا از خواب غفلتم

که چند صباحیست

چشمانم را خواب نما کرده است

نور دیگری بخشید

و سجاده ام

که دیر زمانیست

رنگ سحر را به خود ندیده

 با من

در طلوع شفق

خدا را نجوا می کرد

+ نوشته شده توسط سید خلف حوتی نژاد در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 10:56 |