زمین می سوخت در حسادت آسمان . دشمنان فضایی با منجیق هایشان زمین را گلوله باران می کنند. جنگ ستارگان در هزاره سوم.
تیرها ی آتشین ، آسمان را می درند و در خواب موجودی فرود می آیند و پروین هم مثل همیشه خوشه چین این آشفته بازار است.
چراغانی شبانه ی آسمان کویر مرا به یاد معبد های می اندازد در هند . این رازیست که سالها در کشفش مانده ام . بچه که بودم با تیرکمانم ستاره ها را هدف میگرفتم . هیچکدام از چراغ تیرهای برق محله یمان از سرعت عمل و دقت نظرم بی نصیب نبودند . هر چراغی به ازای یک ستاره . تا اینکه یک شب ستاره را نشانه رفتم . و او را زدم .جلوی چشم پروین . فردای آن روزستاره ، با اشتیاق قصه ی شکستن شبانه ی شیشه شان برای مادر تعریف کرد و پروین هیچ از شکار نصف شبهای من نگفت به مادر.
چه بی انصاف شبی است امشب. پشه ها هم دل گرمی دارند این آشنایان همیشه همراه شبانه ما . چه سخت است خوابیدن با خاطرات کودکی آنهم در شبی که انتظار صبح را با خود یدک میکشی . انگار باید بیدار بود تا از قافله سحر عقب نماند . روزها برای شب تمام میشود و شبها درسماجت طلوع خورشید می سوزند. این چه فلسفه ایست در توالی لجوج ایام . خیلی ممنون چشمهایم هستم این تنها اعضای که از خستگی ، شبها می خوابند
